* علي ايماني
نيروهاي دشمن و ضد انقلاب دست به دست هم داده بودند و هم زمان آتش شديدي مي ريختند . از طرفي هم هلي كوپتر توپ دارشان، ما را از بالا گرفته بود زير آتش . كاوه گاهي با وسواس خاصي دوربين مي كشيد روي مواضع دشمن، گاهي هم از طريق بي سيم با علي قمي صحبت مي كرد و وضع دقيق نيروها را جويا مي شد . بعد از نماز ظهر تصميمي گرفت كه هيچ كدام از ما دليلش را نفهميديم . مسئول قبضه ميني كاتيوشا را صدا زد . نقشه اي را پهن كرد روي زمين و نقطه اي را به او نشان داد . گفت : اين سه راهي را بكوب. كاوه ايستاده بود نزديك او و هر چند لحظه فرياد مي زد : رحم نكن ، مهلت نده ،بزن ، بزن ! طولي نكشيد كه علي قمي تماس گرفت ، صدايش هيجان و شادي خاصي داشت ،گفت : محمود جان! ما رسيديم رو ارتفاعات ، تمام هدفها را گرفتيم. گل از گل محمود شكفت. يادم هست همان روز مطلع شديم حدود 300 نفر از عراقي ها و ضد انقلاب در سه راهي پشت سياه كوه، به درك واصل شده اند و اين براي همه عجيب بود . راز آن دستور كاوه پس از آن سال ها، هنوز برايم كشف نشده باقي مانده است .
**************
* محمد ايرانپور
كاوه هميشه مي گفت : با اين مردم كرد مهربان باشيد . اينها در زمان شاه تحت ستم بودند .
**************
* محمد ابراهيمي
يكي از عمليات هايي كه با فرماندهي برادر كاوه انجام شد ،آزاد سازي سد بوكان بود . اين سد از ابتداي پيروزي انقلاب در تصرف ضد انقلاب بود و براي آنكه جمهوري اسلامي به فكر آزاد سازي آن نيفتد اعلام كرده بود در صورت انجام عمليات ،سد را منفجر مي كند . چنانچه ضد انقلاب موفق به انفجار سد بوكان مي شد، خسارت زيادی به مردم و اقتصاد محل وارد مي آمد. برادر كاوه به عنوان فرمانده ی عمليات تيپ تازه تاسيس ويژه ی شهدا ، تدبيري كرد كه ضد انقلاب كاملا غافلگير شد؛ طوري كه همه ی وسايل خود را جا گذاشت و فرار كرد . برادر كاوه با استفاده از اصل غافلگيري، نيروها را به طور حساب شده و از دو محور وارد عمل كرد. آنها هم با تصرف ارتفاعات مشرف به سد و نفوذ به قلب دشمن موفق شدند سد را آزاد كنند ،عليرغم اينكه ضد انقلاب تبليغ كرده بود كه نيروهاي تيپ ويژه ی شهدا ،به هيچ كس رحم نمي كنند و هر كس در مقابلش بايستد، از بين مي رود، اما اين سد با كمترين مقاومت ضد انقلاب به تصرف رزمندگان اسلام در آمد .
**************
* محمود باقرزاده
در جلسه اي راجع به طرح مانور عمليات بدر صحبت مي كرديم . در حين جلسه جسارت كرده و گفتم : اينجا منطقه ی جنوب است، اگر موفق شديد در شب خاكريز بزنيد كه چه بهتر، اما اگر كار به روز كشيده شد، عراقيها با تانك هايشان شما را مي گيرند زير آتش . برادر كاوه گفت: مگر ما مي گذاريم كه تانكها به همين راحتي آنجا بايستند و بچه هاي ما را شكار كنند، ما آنها را مي بلعيم . اين جملات را چنان با قوت و با اتكاء به خدا مي گفت كه برايم بسيار جالب بود .
**************
* محمود بناء رضوي
روحيات معنوي بالقوه ی ايشان به بالفعل تبديل شده بود .او يك انسان تمام و كمال ،با ايماني سرشار و شجاعتي عجيب بود. براي ما بسيار خوشحال كننده بود كه ايشان را در حال تفريح و دعا مي دیديم . كمتر كسي مشاهده مي كرد كه در حين جنگاو متاثر باشد، جز در روز شهادت شهيد علي قمي . بدون هيچ دغدغه مسائل را مطرح مي كرد و روحيه اش را حفظ و تقويت مي كرد . ما در همه ی زمينه ها از ايشان درس مي گرفتيم. تا جايي كه بتوانيم آن ها را به نسلهاي بعدي منتقل مي كنيم .
**************
* هوشنگ بزرگي
چند روز قبل از عمليات «كربلاي 2 »به دلم افتاد بروم اتاق برادر كاوه قول شفاعت بگيرم و حلاليت بطلبم . در اتاق نشسته بود گفتم : آقاي كاوه! شما مهمان ما هستيد، ما هم مهمان شما . در اين دنيا تا اينجا دوست خوبي بوديم، شما هم ما را رها نكرديد؛ به هر حال ما مسلمان هستيم و دين و ايمان داريم، بايد دوستي و ايمان در اين دنيا پايدار باشد و فقط مربوط به مسائل دنيوي نباشد، شما قول بدهيد كه فرداي قيامت هم اين دوستي پايدار باشد و ما را شفاعت كنيد، من هم اگر لياقتي داشتم، مطمئنا به يادتان خواهم بود . اين را كه گفتم، آقاي كاوه در حالي كه حلقه ی چشمانش پر اشك بود بلند شد، شانه ام را فشار داد و گفت : بادمجان بم آفت ندارد؛ اگر خدا ما را به شهادت رساند حرفي نداريم . آن روز گذشت تا چند روز بعد كه خبر شهادتش را آوردند .
**************
* محمد بهشتي
برادر كاوه گاهي وقتها نذر مي كرد روزه بگيرد . بدون سحري هم روزه مي گرفت . يك روز بهش گفتم : شما زخم معده مي گيري! گفت :تا من زخم معده بگيرم رفته ام. اين را به پدر كاوه هم گفتم كه ريشه ی همه ی اين خير و بركات بر مي گردد به شما كه به او نان حلال دادي و با جلسات مذهبي آشنايش كردي . يكي از خصلت هاي بسيار مهم كاوه، كم حرف بودن او بود كه من گاهي به اين خصوصيت او حسرت مي خوردم . اهل تدبير بود و افرادي كه دائم فكر مي كنند قاعدتا، كم حرف مي زنند. جالب است كه بدانيد كاوه را بدون نقشه و قطب نما نمي ديديد . تمام دور كمرش خشاب بود .
**************
* رسول جباري
از آنجا كه برادر كاوه مربي آموزش نظامي هم بودند، به آموزش و افزايش توان رزمي نيروها اهميت فوق العاده اي می دادند . از نزديك به طرحها و برنامه هاي آموزشي تيپ نظارت مي كردند . ايشان تاكيد داشت كه در تمرينات و مانورهاي آموزش ما حضور داشته باشد، وقتي هم در صحنه ی تمرين حاضر مي شد به نكات ريز و جزئي نيز دقت مي كرد و تذكرات لازم را ارائه مي داد . دوستي و رفاقت با فرماندهان و نيروها از خصوصيات ديگر برادر كاوه بود . عليرغم اينكه قاطعيت برادر كاوه در عمليات براي همه معلوم بود، اما دوستي و رفاقت با فرماندهان و نيروها هم از خصوصيات ديگر ايشان بود . براي بسياري كه تازه وارد تيپ ويژه ی شهدا مي شدند، ديدن برادر كاوه خيلي اهميت داشت. آنها حول و حوش ساختمان فرماندهي می ايستادند و منتظر می ماندند که برادر كاوه بيايد تا با ايشان عكس بگيرند؛ او هم با صبر و حوصله مي ايستاد و با نيروها عكس مي گرفت .
**************
* عباس جوادي
برادر كاوه براي دادن مسئوليت به افراد، گاهي از يك شيوه ی مخصوص استفاده مي كرد؛ مثلا اگر نمي خواست يك فرمانده ی گروهان را به عنوان جانشين گردان معرفي كند، او را مدتي در ليست پايين تر مي گذاشت تا ببيند در روحيه ی او چه تغييري به وجود آمده است و در ذهن او چه مي گذرد . اين يك نوع ارزيابي بود كه كاوه از نيروهايش داشت و من نمونه هاي زيادي را سراغ دارم .
**************
* قلي محبوب خواه
كاوه تمام مسئولين قبضه هاي ادوات را مي شناخت؛ آنها را به اسم هم مي شناخت . به من مي گفت فلاني را بگذار فرمانده ی گردان مي گفتم زود است، او بدرد نمي خورد. مي گفت : امتحانش كردم، زماني كه ایستاده بود و تيراندازي مي كرد . نيروها را در صحنه ی نبرد آزمايش مي كرد . حتي خود من را زماني كه در عمليات پاكسازي جاده ی پيرانشهر ـ سردشت، در منطقه ی چاكو با دو سه نفر ديگر جلوي باران گلوله ی ضد انقلاب ايستاده بوديم، نشان كرد . من ترك مياندوآبي هستم . عده اي از آذربايجان غربي بودند، حتی بلوچ هم داشتيم . محمود با همه اينها كار مي كرد؛ آنها را رشد داده بود .
**************
* سبز علي غلامي
من تمام صحنه ی وداع كاوه در شب عمليات «كربلاي 2» يادم هست. در سنگر قرارگاه تاكتيكي بوديم كه آماده رفتن به خط مقدم شد . چندين نفر از جمله سردار منصوري و مجيد ايافت جلويش را گرفتند تا مانع رفتنش بشوند . حتي مجيد ايافت با تهديد گفت :اسلحه مي كشم، نمي گذارم بروي؛ اما كاوه با اصرار گفت : اين صلاح امام زمان (عج)، امام رضا (ع) و حضرت امام است كه من بايد بروم . رفت و اين آخرين ديدار دوستان و همرزمانش با كاوه بود .
**************
* سيد محمد مير رفيعي
سال 59 وقتي كه ناراحتي قلبي امام شروع شد همه براي ملاقات ايشان از دور و نزديك مي آمدند. امام مي فرمودند برنامه ملاقات را تنظيم كنيد. مسئولين حفاظت وظيفه ی سنگيني داشتند از جمله، رضايت عموم ،توجه به توطئه ی ترور، ضربه ی منافقين و گروههاي منحرف، از طرفي توطئه ی سياسي ليبرالها و دولت شكست خورده ی بني صدر خائن. تمام اين حساسيتها متوجه شهيد كاوه بود كه با سعه ی صدر مشكلات را تحمل مي كرد. بي احترامي گارد كزايي بني صدر كه حاضر نبودند در مقابل امام سلاحهايشان را تحويل دهند، دوگانگي و تنش را تا جماران كشيده بود وقتي فكر آن روز را مي كنم كه اگر اتفاقي مي افتاد ،چه عواقبي داشت،مو به تنم راست می شود.
**************
* سيد هاشم موسوي
بچه ها جمع شده بودند توميدان صبحگاه پادگان ، آيت الله موسوي اردبيلي داشتند برايمان سخنراني مي كردند . لابلاي صحبت هايشان گفتند : امام فرمودند من به پاسدارها خيلي علاقه دارم ، چرا كه پاسدارها سربازان امام زمان (عج) هستند . كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت الله اردبيلي اين حرف را گفتند ، يكهو ديدم محمود رنگش عوض شد . بي حال و ناراحت آنجا نشست، مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد؛ زير لب مي گفت : ( لا اله الا الله، لا اله الا الله ). تا آخر سخنراني همين اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع اينجوري نديده بودمش ،از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را مي گفت، بعد درسش را شروع مي كرد . مي گفت: اگه شما كاري كنين كه خلاف اسلام باشه ،ديگه پاسدار نيستيد ،ما بايد آن چيزي باشيم كه امام مي خواد .
**************
* امرالله موحدي
آنچه باعث شد از انتخاب دو جبهه ی كردستان و جنوب ،به كردستان و تيپ ويژه ی شهدا برويم، اشتياق ديدار برادر كاوه بود. قبل از آن ايشان را نديده بودم، اما تعريفش را زياد شنيده بودم. تصورم اين بود كه آن فرد با آن همه اسم و آوازه، بايستي يك انسان قوي جثه و تنومند باشد؛ تا اينكه ايشان را در بازگشت از منطقه ی عملياتي نيستان ديدم، جواني كم سن و سال با يك چهره ی نوراني و هيبتي دوست داشتني . برادر كاوه به همه ی افراد، ميدان مي داد تا كار كنند، از جمله اصغر محراب که به او خيلي ارادت داشت، مي گفت شما محراب را نمي شناسيد . بايد در ميدان عمل باشيد تا او را ارزيابي كنيد كه چه گوهر گران بهايي است و چه رشادت هايي از خودش بروز مي دهد. من در چندين عمليات كنار محراب بودم و مي ديدم واقعيتهايي است كه برادر كاوه درباره او مي گويد .
**************
* حسين رضواني
برادر كاوه را راضي كردم تا آمد مغازه عكاسي ماو و ازش عكس گرفتم . بعد از اينكه عكس گرفتم گفت: اينها را بزرگ كن يكي را هم بده به من . آن روزها بچه ها با شوق مي گفتند، هر كس مي خواهد شهيد بشود برود پيش حسين رضواني؛ او عكس كه بگيرد شهيد مي شوي . گذشت، بعد از چند روز با دو قطعه عكس 18 در 13 رفتم در منزلشان . عكسها را كه ديد، گفت چرا بزرگ نكردي؟ جواب ندادم . گفت : از همان شايعه مي ترسي كه هر كس پيش تو عكس بگيرد شهيد مي شود؟ با خنده گفتم: بله . كاوه گفت: شهادت خيلي خوب است . مي داني چه مقام عالي ای هست؟ گفتم، خوب درسته، گرچه خيلي خوبه، ولي ما دوست داريم در خدمتتان باشيم .به هر حال گفت: شما از آن عكس بزرگ كن . توجهي نكردم، تا اين كه در عمليات «كربلاي 2 »به شهادت رسيد و من ناچار شدم آن را بزرگ كنم براي جلوي تابوتش .
**************
* علي مكيان
محسن شادكام ـ از نيروهاي تخريب كه بعد ها به شهادت رسيد ـ تعريف مي كرد كه، در عمليات آزاد سازي روستاهاي بهله و بولار غوسه ،چهار نفر از ضد انقلاب را زنده دستگير كرديم . از آنجايي كه عمليات ادامه داشت، ما به اطلاعات آنها خيلي نياز داشتيم، ولي هر كار مي كرديم اطلاعاتي نمي دادند . در همين حين بازجويي بوديم كه كاوه رسيد . وقتي فهميد اينها همكاري نمي كنند، دستور داد بگذاريمشان سينه ديوار،كلتش را در آورد و با حالت تير اندازي گفت: بايد اينها را اعدام كنيم . افراد دستگير شده كه فكر نمي كردند با كاوه روبرو شوند خودشان را باختند . افتادند به دست و پاي كاوه و تمام اطلاعات منطقه را دادند كه خيلي برايمان موثر بود .
**************
* محسن محسني نيا
تا جايي كه يادم هست هيچكدام از اقوام و حتي پدر و مادر ايشان هم خبر نداشتند كه برادر محمود در منطقه چه مسئوليت مهمي دارند تا اينكه در سال 61 مجروح شد، در همين زمان از طريق همرزمان محمود، مطلع شدند كه او فرمانده ی تيپ ويژه ی شهدا است . برادر كاوه هر وقت مي آمد مشهد،درگير كارهاي اداري، جذب نيرو و شركت در جلسات بود. فرصتي براي سركشي از اقوام نداشت . مدتي كه در تيپ ويژه ی شهدا ، به عنوان يك رزمنده خدمت مي كردم، به اين نتيجه ی قطعي رسيده بودم كه كاوه مصداق آيه ی «اشداء علي الكفار رحماء بينهم» بود . در برخورد با ضد انقلاب اهل مدارا و كوتاه آمدن نبود و با آنها با شدت برخورد مي كرد . و اگر در جايي مي ديد نيروهايش در خطر هستند، خودش را به آب و آتش مي زد تا آنها نجات پيدا كنند . ضد انقلاب هم اين را فهميده بود كه هر كجا شخص محمود كاوه وارد عمل مي شود، جايي براي ماندن و مقاومت نيست و بايد فرار كرد كه مي كردند .
**************
* حيدر علي زوار
نمونه هاي زيادي دارم از برخورد شهيد كاوه با ضد انقلاب؛ سال 64 پدر شهيد قمي به اتفاق جمعي از اهالي ورامين براي بازديد آمده بودند . تعدادي از آنها در مسير مياندوآب به كمين ضد انقلاب افتاده بودند و شهيد شده بودند . خبر كه به برادر كاوه رسيد، بلافاصله يك گردان نيرو آماده كرد رفتيم مهاباد، از آن جا به سمت اسوه رفتيم؛ باز برگشتيم بوكان و دوباره سمت سردشت، تا اينكه ضد انقلاب را در يكي از روستاها گير انداختيم و با كشتن آنها ،انتقام شهداي مظلوم را گرفتيم .
**************
* حجه الاسلام سيد مصطفي رضوي حيدري
شجاعت محمود كاوه در زمان جنگ زبانزد همه بود . من هم قبل از انقلاب مشاهده كرده بودم؛ شجاعت او در تهيه و نگهداري رساله ی حضرت امام، اعلاميه ها و عكس معظم له، خودش را بروز داده بود . آن هم در شرايطي كه حتي يكبار خواندن رساله ی حضرت امام، حبس و شكنجه به دنبال داشت چه رسد به اينكه اين چيزها را هم بخواني، نگهداري و توزيع كني . اين ويژگي ثمره اش را بعد از انقلاب هم نشان داد، تا جايي كه دشمن از شنيدن نام او وحشت مي كرد .
**************
* مرتضي ذهابي
برادر كاوه به فرماندهان شهيدش، محمد بروجردي، ناصر كاظمي و محمد گنجي زاده خيلي علاقه داشت . در همه ی جلسات و سخنراني هايش از آنها به عنوان شهداي مظلوم كردستان ياد مي كرد و برايشان فاتحه مي خواند. ما هم بالطبع ياد گرفته بوديم و درجلسات که با نيروهايمان داشتیم همان صحبتی که كاوه در اول هر جلسه بيان مي كرد را مي گفتيم؛ در عمل هم تاسي به برادر كاوه مي كرديم. وقتي او به عنوان فرمانده جلوي ستون گردان حركت مي كرد، ما ديگر نمي توانستيم به عنوان فرمانده ی گردان عقب تر باشيم؛ همين كار او هم براي ما درس بود .
**************
* صادق هدايت نيا
اواخر آذر ماه سال 1359 كه با يك گروه يازده نفري با مسئوليت برادر كاوه رفتيم كردستان، همزمان جنگ به شدت در جبهه هاي جنوب ادامه داشت و همه مشتاق حضور در آن منطقه بودند . اما نياز آن روز كردستان هم طوري بود كه بايستي تعدادي در اين جبهه ها مي ماندند؛ اما درگيريهاي مجدد آنجا اعضاء اين گروه را قانع نمي كرد . روي همين حساب ماموريت كه تمام شد همه رفتيم جبهه هاي جنوب، غير از برادر كاوه كه در سقز ماند . البته اين را هم بگويم كه كار در كردستان شرايط خاصي داشت؛ همه نمي توانستند سختي آنجا را تحمل كنند، ما حتي در شهر هم امنيت نداشتيم . اما در جبهه ی جنوب هم امكانات خوبي بود، هم دشمن مشخص بود و هم ميدان براي كار، وسيع بود . با اتمام ماموريتمان از آن جمع يازده نفر، فقط برادر كاوه در كردستان ماند و بقيه به جبهه هاي جنوب رفتيم . آن روزها اهميت كردستان برايمان خيلي مشخص نبود که رفته رفته به اين موضوع پي برديم .
**************
* احمد همتي
يكي از تاكيدات كاوه اين بود كه ما بايد ابتكار عمل را از دشمن بگيريم؛ قبل از اينكه او منطقه را براي ما نا امن كند ما اين كار را انجام دهيم . ساعت منع تردد برايش معني نداشت . خيلي ها مي گفتند اينجا احتمال كمين است. مي گفت : نه، ما هم بايد همان كاري را بكنيم كه ضد انقلاب كرده است . بايد با آنها مثل خودشان جنگيد . تيپ ويژه ی شهدا يگاني نبود كه فقط برود ماموريتي را انجام دهد و برگردد؛ هرجا كار، سخت و پيچيده مي شد و گره مي افتاد، تيپ ويژه ی شهدا را وارد عمل مي كردند .
**************
* حميد خلخالي
دست كرد تو جيبش نامه اي بيرون آورد . حكم فرماندهي سپاه سقز بود. فكر كردم مال خودش است . با خودم گفتم، حتما مي خواد قول بگيره كه پشتش باشم و باهاش كار كنم؛ حكم را داد دستم.ديدم اسم من توي آن نامه نوشته شده . نگاهش كردم. پرسيدم، اين حكم چيه ؟ گفت : حكم فرماندهي سپاه سقز ، براي تو گرفتمش. گفتم، خودت چي ؟ گفت : از اين به بعد من هم مسئول عملياتم، اينم حكم. بي اختيار زدم زير خنده، گفتم : آقا محمود تو هم چه كارها مي كني ها ! اينجا همه مي دونن از تو شايسته تر و بهتر براي فرماندهي سپاه، كس ديگه اي نيست. تنها چيزي كه نمي توانستم قبول كنم، همين يك مورد بود كه او بشود مسئول عمليات و من فرمانده . آنقدر اصرار كردم تا مجبور شد حكم ها را عوض كند .
**************
* حميد عسگري
در پاكسازي جاده پيرانشهر ـ سردشت ، ناصر كاظمي كه فرمانده تيپ ويژه ی شهدا بود به شهادت رسيد. محمد گنجي زاده هم به فاصله چند روز بعد به شهادت رسيد . همه فكر مي كردند عمليات متوقف مي شود اما نيروها مصمم بودند تا پايان راه، عمليات را ادامه بدهند . هدايت عمليات افتاد دست برادر كاوه كه جواني بيست و يكساله بود . يادم مي آيد حاج آقاي بروجردي كه فرماندهي سپاه كرمانشاه، سنندج و همدان را به عهده داشت، آمده بود و از دستورات عملياتي كاوه پيروي مي كرد .
**************
* حسن خرمي
برادر كاوه براي جمهوري اسلامی و براي سپاه گوهري گرانقدر و گرانبها بود . او در تمام اين مدت هيچگاه به فكر كسب افتخار براي خودش نبود . خشنودي امام، سربلندي رزمندگان و پيروزي مسلمين را بر كفر جهاني، آمريكا و صهيونيست جنايتكار را همیشه از خدا مي خواست. با قاطعيت مي گفت كه روزي بايد هم با آمريكا بجنگيم و هم با اسرائيل . گاهي وقتها آنقدر خسته ی كار و عمليات بود كه وقتي مي خوابيد سرما و گرما را نمي فهميد. خادمي كاوه براي من افتخار بود . اگر غبار كفش كاوه را تميز مي كردم برايم افتخار بود و اگر خدمتگزاري او را مي كردم، افتخار مي كردم . مصيبتي كه بعد از شهادت كاوه بر من وارد آمد، در تمام طول عمر سابقه نداشت . اصلا فكرش را نمي كردم كه كاوه روزي شهيد شود .
**************
* علي خليل آبادي
به همه ی قضايا توجه داشت . هيچ مطلبي را نامفهوم نمي گذاشت . در مجالسي كه براي جذب نيرو داشتيم، سعي مي كردم سخنران را از ميان فرمانده هان انتخاب كنم؛ يكي از آنها برادر كاوه بود، اطلاعيه اي نوشتيم و در سطح پايگاه پخش كرديم كه سخنران امشب برادر كاوه فرمانده ی تيپ ويژه ی شهدا است . پيش از اين براي جمع كردن نيرو خيلي بايد تلاش مي كرديم و يا حتي براي دعوت از مسئولين با مشكل روبرو مي شديم و لی آن شب آنقدر جمعيت آمد که غافلگير شديم . اصلا آمادگي پذيرايي از آن تعداد را نداشتيم . اصلا يك شب به ياد ماندني بود . همين جلسه بهانه اي شد تا بعدها من هم به كردستان و تيپ ويژه ی شهدا ملحق بشوم .
**************
* قاسم راد مرد
مسئولين تيپ به دستوري كه شهيد كاوه مي داد ايمان داشتند . به محض اينكه كاوه دستوري مي داد، با روحيه بالا و با حالت شوق انجام مي دادند؛ حالا اين دستور هر چه كه مي خواست باشد، مثلا اگر مي گفت : شبانه يك ستون و يا يك گردان حركت كند سمت منطقه اي، عليرغم اينكه نا امني بود، اما همه ايمان داشتند اين كار شدني است، با دل و جان انجامش مي دادند . من به ياد ندارم ماموريتي به تيپ ويژه ی شهدا محول شده باشد و ما ناموفق باشيم . برادر كاوه از تجربيات آموزش فرماندهانی مانند شهيدان صياد شيرازي و آبشناسان به خوبي استفاده مي كرد؛ آنها را در عمل به كار مي بست و عملا همه شاهد موفقيتهايش بوديم .
**************
* حشمت الله عزتي
از شجاعت محمود كاوه صحنه اي را بگويم كه شايد تا به حال كسي تعريف نكرده باشد .رفتیم براي كمك به بچه هايي كه در داخل جنگل آلواتان محاصره شده بودند، كاوه هم با ما آمد . كمي كه جلو رفتيم خودمان هم در محاصره شصت ـ هفتاد نفر ضد انقلاب افتاديم . از تيراندازيهايي كه مي كردند معلوم بود مي خواهند ما را به اسارت بگيرند؛ پنج ـ شش نفر بيشتر نبوديم. شروع كرديم به تير اندازي و از تپه اي خودمان را كشيديم بالا. فكر مي كرديم آن بالا كسي نيست . به دامنه ی تپه كه رسيديم سمتمان تير اندازي شد؛ نه راه پس داشتيم و نه راه پيش . همه دراز كش شديم، من حتي شكمم را دادم داخل تا تير نخورد . اما كاوه همينطور رو به ضد انقلاب نشسته بود . چند بار گفتم برادر كاوه بخواب!برادر كاوه بخواب!عصباني شد. گفت: ساكت باش دارم فكر مي كنم . ديدم اينطوري كه نمي شود، به منفرد گفتم: تو تيراندازي كن؛ من و حسن خرمي زير بغلهايش را مي گيريم مي آوريمش عقب . آن روز كاوه را كشان كشان آورديم عقب، در حالي كه كلتش را در آورده بود و به سمت ضد انقلاب تير اندازي مي كرد . يقين دارم اگر شجاعت و جسارت كاوه درآن روز نبود همه ما اسير مي شديم .
**************
* سواره عزيزي
قرار بود همراه برادر قمي جانشين كاوه ـ كه بعدها به شهادت رسيد ـ برويم شناسايي منطقه ی «بفروان» در حوالي مياندوآب . كاوه خودش را آماده كرد تا با ما بيايد، اما برادر قمي مانعش شد. زماني كه برادر قمي نيروهاي تيم شناسايي را جمع و جور مي كرد، كاوه از فرصت استفاده كرد و عقب تويوتا بين ديگر نيروها نشست . وقتي رسيديم به محل مورد نظر، از ماشين پياده شديم؛ تا چشم برادر قمي به كاوه افتاد با نارحتي پرسيد، مگر قرارنبود شما نياييد؟ كاوه گفت: طاقت نياوردم شما اينجا و من در پادگان باشم . قمي گفت: شما تازه از عمليات برگشتيد، بايد استراحت مي كرديد. كاوه در جوابش گفت : خوب اين بچه ها هم در عمليات بودند. چطور آنها بيايند و من نيايم. با شنيدن اين حرف ديگر برادر قمي ساكت شد . اين حرف آخري خيلي به ما روحيه داد. آن شب با حضور برادر كاوه شناسايي منطقه ی حساس «بفروان» را انجام دادیم و صبح به مقر تيپ برگشتيم .
**************
* چنگيز عبدي فر
با بزرگداشت نام همه ی شهيدان مظلوم كردستان به خصوص محمود عزيز
محمود در اوايل خدمتش در كردستان و شهر سقز، نوجواني بود كه فكر مي كرد جنگ آن هم از نوع چريكي يعني اينكه برود عمليات كند و برگردد . روحيه اش طوري بود كه دوست داشت يك نفره بزند به قلب دشمن . آن روزها ـ سال 59 يا 60 ـ امكاناتي اعم از نيرو و تجهيزات كم بود . آمادگي عمليات نداشتيم . محمود وقتي ركود را مي ديد آشفته مي شد، او آمده بود براي جنگ؛ نيامده بود كه در آسايشگاه سپاه سقز بخورد، بخوابد و فوتبال بازي كند . محمود كم تجربه بود اما رفته رفته با عمليات اطلاعاتي ـ نظامي آشنا شد . ساعتها در جلسات بازجويي انقلابيون مي نشست و با اهداف و روشهاي آنها آشنا مي شد . وقتي او را براي اولين بار به عمليات در روستاي «قلقله» فرستادم، از خدا خواستم تا او با موفقيت از اين ماموريت برگردد، كه برگشت . به جاي خستگي آثار نشاط و شادي را در او مي ديدم؛ ميداني براي عمل مي خواست كه به او داده شده بود .
**************
* حسن عماد اسلامي
آقا محمود تمام وقتش را براي جبهه گذاشته بود . حتي آن روزهايي هم كه به مرخصي مي آمد، دنبال جذب نيرو و جلسه با مسئولين و فرماندهان بود . يكبار هر دويمان، بيست روز مرخصي گرفتيم آمديم مشهد . دراين مدت بيست روز، يكبار رفت كردستان و برگشت و باز جلسه اي در تهران پيش آمد كه رفت آنجا . همين را مي دانم كه وقتي بيست روز تمام شد، او اصلا از مرخصي اش هيچي نفهميده بود . يادم هست در مجلس جشن ازدواجش هم همين طوري بود . هر كدام از فرماندهان و مسئولين كه مي آمدند، با آنها مي نشست به صحبت ، از كمبود نيرو و امكانات مي گفت تا گزارش عملياتها ،آدم عجيبي بود .
**************
* محمد رضا علي محمدی
خطر پذيري از خصوصيات برجسته ی برادر كاوه بود . هميشه ماموريتهاي سخت و مشكل را انتخاب مي كرد؛ چه آن زمان به عنوان فرمانده ی تيپ بايد صميمي مي گرفت چه زمانی كه سلامت و امنيت خودش مطرح بود. عبور و مرور در جاده هاي كردستان محدود به ساعات خاصي مي شد . در ديگر ساعات ،تردد كاري خطرناك بود . اما ايشان براي بي اهميت نشان دادن ضد انقلاب ، اين خطر را به جان مي پذيرفت و بارها و بارها اين عمل را تكرار مي كرد. قبول عمليات در منطقه پيچيده ی «قادر» نيز يكي از خصوصيات كاوه بود. انجام عمليات در جاده ی صعب العبور «پيرانشهر ـ سردشت» با نيرو و امكانات كم، نوعي خطر پذيري و به استقبال شهادت رفتن بود. خصوصيات معنوي اين شهيد عزيز را از زبان حضرت آيت الله فاضليان، امام جمعه ی محترم ملاير بشنويد كه يكبار به من فرمودند : كاوه از مراتب بالاي معنوي برخوردار بود .
**************
* حسين كامشاد
يادم هست كه با بچه هاي استان اراك يك مسابقه فوتبال داشتيم . در حين بازي يكي از بازيكنان تيم مقابل، يك تكل به برادر كاوه زد؛ طوري كه ايشان خورد زمين. من با هدف برخورد با آن فرد رفتم جلو، گفتم:اگر میتوانید توپ را از ما بگيرید و اگر نمي توانيد چرا ناراحت مي شويد؟ كاوه گفت : او وظيفه ی تيمي اش را انجام داده، شما هم اگر مي توانيد وظيفه ی تيمي تان را انجام دهيد .
**************
* مصطفي کرمانشاهيان
از خصوصيات منحصر به فرد برادر كاوه، قدرت و استعداد ذاتي ايشان در بعد مديريت بود . كساني كه با كاوه كار مي كردند، گرچه دوست و همرزم بودند، اما هر كدامشان از يك قشر و طايفه ی خاصي بودند؛ از خراساني گرفته تا تهراني، لر، كرد، ترك و حتي عرب . اينها هر كدامشان داراي سطح تحصيلات ،فرهنگ و تخصصهاي مختلفي بودند كه به انقلاب و جنگ خدمت مي كردند، بدون آنكه اختلاف و تناقض پيش بيايد. اگر نبود صبر، دقت و حسن انتخاب برادر كاوه، ما نمي توانستيم يگاني منسجم كه نياز آن روز جنگ بود، به وجود بياوريم. ايشان به هيچ كس نه نمي گفت. هر كسي را با هر نوع استعداد جذب مي كرد . در عين حال با بسياري از مسئولين، كسبه، علما و روحانيون ارتباط خوبي داشت. بايد اعتراف كنم كه به عنوان مسئول ستاد تيپ ويژه ی شهدا، آن روزها به عمق افكار او پي نمي بردم .
**************
* حجه الاسلام زنجاني طبسي
سال 1352 براي ادامه تحصيل آمده بود مشهد . تعدادي از علماي طبس منزلي را در خيابان خسروي اجاره كرده و به طلاب جواني كه از جاهاي مختلف مي آمدند درس طلبگي مي دادند . در حوزه رسم بر اين بود تا طلابي كه سطح تحصيلي بالاتري دارند، به طلاب جوان تازه وارد درس مي دادند؛ من هم به پيشنهاد يكي از برادران قرار شد، به دو ـ سه نوجواني كه از منطقه ی طلاب و خيابان ضد آمده بودند و دو سه ماهي از شروع تحصيلشان بيشتر نمي گذشت، درس بدهم آنها مقداري از كتاب شرح المثله را خوانده بودند كه استادشان درس را رها كرده بود . من هم طبق رسمي كه هست در جلسه ی اول سوالاتي را در مورد دروس گذشته كردم . دو نفرشان با لرزش به سوالاتم جواب مي دادند، اما يك نفرشان خيلي مسلط و بدون نگراني به سوالاتم جواب می داد . او محمود كاوه بود كه از محله ی ضد به مدرسه آمده بود .
**************
* علي اصغر حصار پرونده
برادر كاوه در عملياتها بسيار جدي بود ولي در مواقعي كه بر مي گشتيم سپاه سقز ، فرق مي كرد . با همه بسيار خودماني برخورد مي كرد . در نماز جماعت و در سالن غذا خوري برايشان صحبت مي كرد. بعضی وقتها لباسهايش را در مي آورد و شروع مي كرد به بازي فوتبال و واليبال . نيروها خيلي دوستش داشتند. با مشغله هاي زيادي كه داشت، با صبر و حوصله با آنها صحبت مي كرد و به مشكلاتشان رسيدگي مي كرد. همان روزهايي كه در سپاه سقز بوديم، زمزمه اي بود كه براي سركاوه «پنج ميليون تومان» جايزه تعيين كرده اند. خود كاوه هم خبر داشت، ولي به آن اهميت نمي داد .
**************
* علي اصغر شرفي جم
تو تك «والفجر 9 »بي سيم چي بود، تازه كار بود، كاوه را نمي شناخت . تو فرصتي خودش را بهم رساند؛ گفت: تو كاوه را مي شناسي ؟ مي گويند توپ و خمپاره كه مي آيد اصلا نمي خوابد، اگر اينجا آمد نشانش مي دهي؟ گفتم باشد . تو موقعيت حساسي بوديم . درست بين خط خودي و نيروهاي دشمن، بايد آنجا مخفي مي شديم تا شب . ميخواستيم جلوي پيشروي عراقيها را بگيريم . ساعتهاي سه ـچهار بود كه موقعيتمان لو رفت . هواپيماهاي عراقي شروع كردند به بمباران منطقه، همان موقع كاوه با بي سيم چي هايش رسيد . همه ی ما مخفي شده بوديم، اما كاوه راست ايستاده بود داشت دور و اطراف را نگاه مي كرد . دنبال راهي مي گشت كه بچه ها را از آن موقعيت نجات دهد، بمباران را كه به حساب نمي آورد . آن بي سيم چي، ديگر سراغ كاوه را ازمن نگرفت؛ هر چه را كه شنيده بود، حالا ديگر خودش مي ديد .
**************
* شمس علي شعبانيان
كاوه به انضباط نيروهايش و حتي فرماندهان گردانها خيلي حساب بود . بي انضباطي را از هيچ كس نمي پذيرفت . جلسه اي در اتاق برادر كاوه بود كه من چند دقيقه اي دير رسيدم، قرائت قرآن تازه تمام شده بود و ايشان داشت صحبت مي كرد؛ آمدم بنشينم صحبتهايش را قطع كرد، گفت: شعباني! همانجا بايست و بعد صحبتهايش را ادامه داد . چند دقيقه اي كه گذشت برادر قمي پرسيد، اجازه مي دهيد بنشيند . كاوه گفت: به خاطر شما بله . اما دفعه ی آخرش باشد كه به جلسه دير مي آيد. تاخير من هم همين بود . ديگر رفتم تا در جلسه اي كه كاوه باشد، با تاخير حاضر بشوم .
**************
* مجيد شكوهي
كاوه خودش را همسان و هم رديف بچه هاي بسيجي پادگان مي دانست . با آنها بازي مي كرد و در همان سالن غذاخوري گردانها، غذا مي خورد . او براي خودش يك سيره ی عملي داشت، همين باعث شده بود كه بسياري از نيروها از او رنگ بگيرند و در تيپ ويژه شهدا ماندگار شوند . خيلي از آنها شهيد شدند، اگر می بودند اين مسئله را گواهي مي دادند . چيزهايي را انسان بايد خودش از نزديك لمس كند و شاهد بر آن ماجرا باشد، زندگي و خاطرات بزرگ مرد كردستان، محمود كاوه از جمله ی آنهاست .
**************
* مصطفي فتوحيان
گفت : گروهان عمار از مسير سمت راست بايد عبور كند و بعد از دور زدن مواضع دشمن، از پشت بزند به و باهاشان درگير بشه، در واقع گروهان عمار مي خواهد فرصتي را فراهم كنه تا گروهان ياسر بتونه از صخره هاي سمت چپ «كاتو» خودش را بالا بكشد و انشاءالله ضربه اصلي را بزند. زير پاي »كاتو» كه نقطه رهايي مان بود، نماز مغرب و عشاء را خوانديم . كاوه گفت : «كاتو» كلي منطقه است. براي همين هم كار ما امشب سخت و حساسه، شايد ديگه برگشتي به دنياي خاكي نباشه . وقتي ديدم كاوه دارد همراه مان مي آيد، حدس زدم كار گروهان ما خيلي سخت است؛ شب عمليات كاوه هر كجا بود، بيشترين سختي و خطر هم آنجا بود . كاوه جلوي همان راهكاري بود كه ما بايد از آنجا وارد عمل مي شديم . هر چه بهشان نزديكتر مي شديم، وضع بدتر مي شد. نهايتا كار به جائي رسيد كه ديگر نمي شد قدم از قدم برداريم . كار قفل شده بود . همين شرايط حساس، بهترين فرصت را براي گروهان ياسر فراهم مي كرد تا بتواند به دشمن نزديك شوند. نمي دانم چي شد كاوه رو كرد به من و گفت : گروهان را بكش عقب . عراقي ها كه فكر مي كردند ما عقب نشيني كرده ايم، رفته رفته از شدت آتش شان كم شد.از لابلاي صحبتهاي منصوري و بچه هاي گروهان ديگر، فهميدم خودشان را به سنگر هاي عراقي رسانده اند . كاوه حاضر نبود حتي قدمي عقب تر باشد . حشمت، آتش ادوات را هدايت مي كرد روسر عراقي ها، ما هم سنگر به سنگر پاكسازي مي كرديم و مي رفتيم جلو.آن روز قبل از ظهر «كاتو» را گرفتيم .
**************
* مهدي اصغر زاده
همزماني كه تيپ در عمليات بود، محمود به شكلهاي مختلف سعي بر حفظ روحيه ی پرسنل داشت . تاكيد مي كرد که به خانواده هايشان رسيدگي كنند تا رزمنده ها با آسودگي بیشتر با ضد انقلاب بجنگند. محمود اصلا به موضوع منع عبور و مرور كه از ساعت چهار بعد از ظهر تا صبح روز بعد بود توجهي نداشت، خصوصا اگر خبر مي رسيد كه ضد انقلاب كمين زده است . بارها شاهد بودم كه شبانه نيروها را مي فرستاد و مي گفت برويد تعقيبشان، نگذاريد آنها جسور بشوند كه بيايند بچه ها را قتل و عام كنند. با همين روش بود كه توانست منطقه ی بزرگ و سرنوشت ساز محور «پيرانشهر ـ سردشت» را پاكسازي كند . در طول اين عمليات، حوادث گوناگوني رخ داد. كه هر كدام مي توانست روند عمليات را متوقف كند . ولي كاوه اين كار را نكرد: امان را از ضد انقلاب بريده بود . آنها نامه داده بودند كه امان از تيپ ويژه ی شهدا . محمود با روحيه اي قوي كه در نيروهايش به وجود آورده بود، توانست يك چنين عمليات بزرگي را به سرانجام برساند .
**************
* علي صلاحي
در جلسات قرائت قرآن ماه مبارك رمضان كه در لشگر برگزار مي شد، هميشه شركت مي كرد. يادم است در سال آخر قبل از شهادت ، در بين كليه ی پرسنل لشگر ويژه ی شهدا، مقام سوم قرائت قرآن را كسب كرده بود. جايزه اي هم كه به ايشان تعلق گرفته بود همان جا آن را به يكي از بسيجيهايي كه بيشتر از همه در لشگر بود، هديه داد.
**************
* هادي صبوري
يكروز ضد انقلاب به سپاه سقز حمله كرد . كاوه آن روزها مسئول عمليات تيپ بود . بدون درنگ ،تعدادي نيرو را آماده كرد و خودش هم نشست پشت دوشكايي كه روي يك تويوتا بسته شده بود . از همان در سپاه كه بیرون رفت، شروع كرد به تير اندازي هوائي؛مي خواست رعب و وحشت در دلشان ايجاد كند . در شرايطي كه ضد انقلاب آن جا بود، چنين حركاتي براي ما كه خيلي سابقه ی جنگ چريكي نداشتيم، خيلي روحيه بخش بود .
**************
* جاويد نظامپور
ناصر كاظمي آهي كشيد و از روي افسوس گفت : اين عمليات تموم شد و باز من شهيد نشدم. اولين باري بود كه از او چنين حرفي را مي شنيدم . همه سراپا گوش شدند و خيره به او . گفت : البته من اگر نتونم خدمتي به اسلام بكنم و شهید نشم خيلي نگران نيستم . اين حرف بيشتر مايه ی تعجب شد،ادامه داد : من كاري براي جمهوري اسلامي كردم كه خيلي اميدوارم حق تعالي نظر عنايتش رو شامل حالم كنه.من هم مثل بقيه حسابي كنجكاو شده بودم؛ گفت : اون كار اينه كه من كاوه رو براي جمهوري اسلامي كشف كردم و يقين دارم كه اون مي تونه مسئله ی كردستان رو حل كنه .
**************
* غلامعلي نيك فرجام
گاهي به جزئيات چنان دقت مي كرد كه باعث تعجب ما مي شد . در مقطعي از جنگ، من فرمانده ی گردان ادوات تيپ ويژه ی شهدا بودم . يكبار كه برادر كاوه براي بازديد از وضعيت گردان مان آمد . از نيروها و از جيره ی جنگيشان پرسيد تا وضعيت مرخصي و استحمام، و چه دقتي داشت روی وضعيت بهداشتي نيروها. اين دقت نظر ايشان باعث شد که فرمانده گروهان ها رسيدگي بيشتري داشته باشند، تا در بازديد آينده ی برادر كاوه، نقاط ضعف كمتري به چشم بخورد .
**************
* غفار نيازي
از زماني كه برادر كاوه ـ در سال 61 ـ پي به اهميت استفاده از آتش ادوات در مقابله با ضد انقلاب برد، واقعا در آموزش نيروها و تامين تجهيزات سرمايه گذاري مي كرد . او تنها فرمانده اي بود كه تا آن زمان به ارزش و اهميت ادوات پي برده بود . آن روزها ما در تيپ ويژه ی شهدا يك «قبضه ی 107 ميلي متري» داشتيم كه آن هم از ارتش مامور بود به همراه يك قبضه ی خمپاره 120 ميلي متري و دو سه قبضه دوشكا . اينها همه تجهيزات ادوات ما بود . با آمدن نيروهاي آموزش ديده از پادگان امام حسن ( عليه السلام ) و كارايي خوبي كه در اول عمليات از خود نشان دادند، برادر كاوه به دنبال تقويت ادوات برآمد؛ تا جايي كه در زمان شهادتش، ادوات به يك تيپ مجهز و كامل ارتقاء يافت . قبضه هاي ادوات در تيپ ويژه ی شهدا سيار بود و در زمان نياز به نزديكترين محل درگيري اعزام می شد. اين يكي از دهها طرح موفق برادر كاوه بود .
**************
* حسين سرباز
توي شيار ،نزديكي هاي هدف ايستاديم به نماز.ترسيدم عراقي ها آن طرف برايمان كمين گذاشته باشند؛ نتوانستم راحت نماز بخوانم، صد متري رفتم جلوتر . يك نفر داشت با صداي بلند نماز مي خواند . با خودم گفتم، اين ديگر چه آدم بي احتياطيه ،چطور زير پاي دشمن اين قدر بلند نماز مي خواند . خودم را آماده كرده بودم چند تا حرف درشت به صاحب صدا بزنم؛ نزديكتر كه شدم صدا را شناختم، اين كاوه بود كه داشت بلند بلند نماز مي خواند . در جا خشكم زد. چه ميتوانستم به او بگويم. اصلا حرفی براي گفتن داشتم؛ او فرمانده بود، بهتر از همه ی ما با حساسيت منطقه آشنا بود . با اين وجود بدون ذره اي هراس و نگراني نمازش را بلند خواند . انگار نه انگار كه فاصله ی زيادي با دشمن نداريم، اصلا براي كاوه اين جا و آن جا معنا نداشت . ديگر ترس به دلم راه ندادم، همان جا ايستادم به نماز؛ دور و اطرافم را هم حتي كنترل نكردم .
**************
* حسن علي دروكي
براي اينكه بفهمد اسرا را كجا برده اند، همان شب رفتيم شناسائي. رسيديم به پايگاهي كه ميانه ی راه بوكان بود . هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود که صداي ناله اي را شنيديم . دقت كه كرديم ،ديديم صداي آشنا است . ناله يكي از اسيرها بود . وقتي به خودم آمدم، ديدم كاوه گريه مي كند . با سوز و بلند . من و دوستم بهش گفتيم : يواشتر آقا محمود! الان نگهبان مي فهمه! انگار نشنيد . گفت : كاش ميشد شبي بريم آزادشان كنيم . آن لحظه چشمم افتاد به نگهبان ،داشت راست مي آمد طرف ما ،تا جايي كه جا داشت خودم را به زمين چسباندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم . لجم در آمده بود . كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه مي كرد ،تا صداي نفس نگهبان راشنيدم، دستم را بردم روي ماشه تا بچكانم كه ديدم برگشت. چند روز بعد مبادله اي بين ما و ضد انقلاب شد و اسرامان آزاد شدند . شناسائي خوب و دقيقي كه آن شب داشتيم، مقدمه اي شد براي آزاد سازي بوكان.
**************
* ابراهيم غفاري
موضوعي به نام شهادت براي شهيد كاوه حل شده بود . او با شجاعتش و با ايستادنش در مقابل باران گلوله هاي دشمن، مي خواست به بچه ها بقبولاند كه مردن حق است . من حتي يكبار هم نديدم كه او به خاطر تير اندازي دشمن بنشيند . بي تفاوتي او در برابر آتش دشمن ،باعث شده بود تا نيروها روحيه تازه اي بگيرند . وقتي او را در اين حالت مي ديدند، به يكباره از جا كنده می شدند و فقط منتظر دستور حمله می ماندند . وقتي كاوه مي گفت : يك عده از اين طرف، يك عده از آن طرف، خدا شاهد است يكبار نشد كسي سرپيچي كند و دستور او را اطاعت نكند .
**************
* محمد رضا صادقي
كموله و دمكرات در رابطه ی با پاكسازي «جنگل آلباتان» اعلام كرده بود، اگر «شما شهرك مير آباد» را از دست ما خارج كنيد، ما كليد كردستان را به شما خواهيم داد. در همين حين شهيد بروجردي رسيدند و گفتند چون آنها آماده ی عمليات هستند، ممكن است نيرو زياد داشته باشند، بهتر است حمله نكنيم. كاوه در جواب گفتند: بهتر است كه مسئوليت اين كار را به من واگذار كنيد، من منطقه را آزاد خواهم كرد. با تكي كه انجام داديم، ارتفاع جنگل زندان «دوله تو» را گرفتيم. يكي دو شب بعد با تجهيز شدن بچه ها، عمليات را ادامه داديم و شهرك مير آباد را بدون تلفات، با همت بچه ها و فرماندهي چون محمود كاوه گرفتيم. دمكراتها چندين مرتبه نامه نوشته بودند الامان از دست اين تيپ وحشي. از اين طريق مي خواستند عقده شان را خالي كنند .
**************
* عليرضا مرادي
به دليل اهميت ارتفاع حسن بیگ و استقرار نيرو و امكانات فراوان نيروها نمي توانستند جلو بروند. كاوه جلو رفت و گفت: همين جا كه هستيم سنگر بزنيم. بعد از اينكه مستقر شديم ما هم با هلي كوپتر نيرو و مهمات را انتقال مي داديم در آن منطقه اي كه ارتش از جناحين عقب نشيني كرده بود و تيپ شهدا ، هم ديگر نمي توانست بماند و عقب نشيني كرده بود قبل از اينكه عقب نشيني كنند با يك دوشيكا آنقدر مقاومت كردند كه دشمن فكر كرده بود يك گردان پشت سر آنهاست ولي آنها فقط هفت نفر بودند بعد از مدتي محسن رضايي دستور داد كه كاوه را بگوئيد بيايد ما هم فورا به راه افتاديم و به وي بي سيم زديم كاوه هم سريع دست نشان داد و سوارش نموديم و حركت كرديم بعد از اين مسئله كاوه دستور عقب نشيني را صادر كرد .
**************
* محمد يزدي
با توجه به اينكه سنش كم بود ولي از بدن ورزيده و ورزشكاري برخوردار بود . همه ی مربيان پادگان، قبولش داشتند، چه از نظر ورزيدگي،شجاعت و چه از بعد اخلاق . همين عوامل بود كه او به عنوان سر اكيپ نيروهاي تاكتيك انتخاب شد . محمود خستگي ناپذير كار مي كرد . هيچ وقت خواب در چشم اين انسان نمي رفت. يكبار بهش گفتم : آقا محمود! شما يك مقدار به خودت برس. گفت : تو به خودت مي رسي؟ گفتم : نه . گفت: پس چرا به من نصيحت مي كني؟ الان بايد فقط كار كنيم و آموزش بدهيم، اگر لحظه اي غفلت كنيم نمي توانيم جوابگوي اين ملت صبور باشيم .
